طی دو ماه گذشته (مرداد و شهریور ماه) اعضای گروه مددکاری در کنار برنامه ی عیادت های هفتگی از بخش خون اطفال بیمارستان امام خمینی، برنامه ها و فعالیتهایی به شرح زیر داشتند:
1) ثبت نام مجدد کودکان بیمار در دوره ی دوم کلاسهای آموزش زبان انگلیسی.
2) عیادت از یکی از بیماران در منزل بیمار که والدین وی از شرایط مالی نامساعدی برخوردار بوده و اهدای کمکهای نقدی و غیر نقدی به خانواده ی بیمار.
3) عملی کردن طرح پوشش دیوار اتاقهای بستری بخش خون با کاغذ دیواریهای کارتونی در جهت ایجاد فضایی متفاوت از فضا و حال و هوای بیمارستان برای بچه ها.
4) اهدای مواد غذایی و جیره ی خشک در ایام ماه مبارک رمضان به خانواده های بیماران طی عیادت از بچه ها در منزلشان.
5) بسته بندی انواع لوازم التحریر تهیه شده توسط خود گروه و یا اهدا شده توسط حامیان خیر انجمن، اعم از کیف،جامدادی، دفتر،مداد و خودکار و ... و توزیع آنها بین کودکان محصل.
پ.ن
تشکر ویژه از تک تک دوستانی که با اهدای کمکهای مختلف نقدی و غیر نقدی و کمکهای فکری و راهنمایی و مشاوره های سازنده شان، در جهت تحقق یافتن امور فوق یاریمان کردند.
به امید برنامه های پربارتر...
طی هماهنگی های انجام شده با یکی از موسسات آموزش زبان، تعدادی از کودکان محصل بخش، طی ایام تابستان در کلاسهای آموزش زبان انگلیسی شرکت خواهند کرد.
ثبت نام در این کلاسها برای بچه ها رایگان بوده و تمامی هزینه ها اعم از هزینه ی ثبت نام و خریداری کتاب و سرویس رفت و آمد به عهده ی گروه مددکاری میباشد.
به امید برنامه های پربارتر در آینده...
مطمئنا خیلی هامون دعای خیر مادری رو که بچه اش رو برای لحظاتی هرچند کوتاه تونستیم شاد کنیم ، در زندگیمون احساس کردیم...
یا برق شادی رو تو چشمهای پدری که از خنده های فرزندش خوشحال شده، دیدیم...
اینها همه ی احساساتی هستند که همه مون باهاشون آشناییم.
ولی گاهی اوقات شاید اثر هر لبخند و مهربانی شما چیزی فراتر از اونچه که فکر میکنید باشه...
اینجا رو حتما ببینید!
در این جشن که با حضور میهمانانی از گروه جوان انجمن برگزار شد، برنامه هایی چون اجرای نمایش و سرود توسط اعضای گروه و اهدای هدایا توسط آقا خرگوشه و برگزاری مسابقه و ... توسط اعضای گروه اجرا شد.
همچنین در پایان جشن از دوست کوچولویی به نام سینا که آخرین روزهای بستری شدنش در بیمارستان را میگذراند، یا هدیه ی ویژه ای خداحافظی شد و دوستان هدیه ای را نیز به مناسبت تولد مزگین کوچولو، تقدیم وی کردند.
عکس هایی از جشن:
پ.ن:
۱.عذرخواهی ویژه بابت تاخیر در به روز رسانی وبلاگ...
۳.دوستانی که مطالب مناسبی برای استفاده در وبلاگ دارند، خوشحال میشیم که از این مطالب استفاده کنیم!
۴.لطفا با نظراتتون ما رو در تعیین خط سیر ثابتی برای وبلاگ همراهی بفرمایید.
پیش نوشت: متن زیر، توسط یکی از دوستان گروه جوان نوشته شده، که در جشن تولد یکی از کودکان بیمار بخش به نام سعید، حضور داشتند.
***
امروزبعد از اینکه با بچه ها خدا حافظی کردیم با هاتف سوار ماشین شدیم تا دنبال مامانم که مهمون بود برم، حال عجیبی داشتم نمی دونم حالا که می نویسم خواهم توانست گوشه ای ازحسرت ها و آرزوها یم را بنویسم یا نه ....
4 بار نزدیک بود تصادف کنم یک حس غریب ،یک حال وصف ناشدنی ..... تمام وجودم را فرا گرفته بود .
امروز رفته بودیم تولد... تولد یک گل ... نه تولد یک غنچه که امروز تولد 10سالگیش بود.یه تولد که قلبهای همه ی مهمونهاش پر بود از صفا و صمیمیت و تو چشمهای همه میشد آرزوی سلامتی سعید و دید... بهتره ماجرا را از اول بگم: ظهری هاتف(پسرخالم و پسر عموم هستش)زنگ زد گفت امروز تولد یکی از بچه های بهشته...و بچه های خودمون (منظورم بچه های گروه مددکاری و جوان انجمن حمایت از بیماران سرطانیه) قراره برن اونجا تو هم میای؟ (منم یکسال بود که به چنین مراسماتی نمی رفتم. آخه اولین و آخرین بار 16 مهرماه سال 86 روز جهانی کودک بود که به بخش خون کودکان بیمارستان مطهری رفته بودم و تا چند روز تو خودم بودم و هیچی نمی فهمیدم،واسه همین دیگر تصمیم گرفته بودم که نرم ،در عوض در گروه جوان در برگزاری جشن ها ،مراسمات و نمایشگاهها فعالیت می کردم )یه چیزی از ته دل میگفت قبول کن و خودم هم کلاس داشتم، کلاسه درسی که یه جلسه نری خیلی عقب میمونی ولی قبول کردم(بعدا فهمیدم استاد اون روز نیومده و کلاس تشکیل نشده) و گفتم باشه میام و قرار شد سریع بره و کادوی تولد بگیره ، منم زود نهارمو خوردم و رفتم دنبال هاتف و از اونجا یکسره رفتیم سر قرار. میلاد ،علی ، مسعود ، خانم امامی ، خانم حسینی ،کمی بعد خانم موسوی ، خانم آهنگر وخانومها موذنی اومدن .
ما که وسط شهر (فلکه خیام) قرار گذاشته بودیم راه افتادیم و رفتیم. تو راه برام خیلی جالب بود که هرچی به پایین شهر نزدیکتر میشدم،بیشتر میتونستم صفا و صمیمیت و مهربونی واقعی رو که این روزها خیلی سخت پیدا میشه رو احساس کنم.(مثل این بود که تازه معنی واقعیه زندگی رو دارم میفهمم!)وقتی رسیدیم در خونشون، خیلی زود درو باز کردن (مثل اینکه خیلی وقت بود منتظر ما بودن.) تو حیاطشون دو تا ارابه بودکه حدس زدم پدر سعید تو ارابه میوه میفروشه.(بعدا هم فهمیدم درست حدس زدم).
وارد خونه که شدیم ،اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد سادگی و مهربونی و برابری آدمهاش بود! مامان سعید خیلی گرم و مهربون بهمون خوشامد گفت و نمیدونم از شادی تولد پسرش بود یا از نگرانی بیماری پسرش که چند بار اشک تو چشماش حلقه زد...!(راستی مامان سعید تولد سعیدش و روز میلاد امام رضا برگزار کرد تا امام هشتم ضامن سلامتیه پسرش باشه.)
اول جشن علی و مسعود رفتن تن پوشهای عروسکی کلاه قرمزی وخرگوش روکه قبلا آماده کرده بودیم، پوشیدن و شروع به رقصیدن کردن؛ خود سعید هم با اینکه خیلی خجالتیه ولی رقصید.(سعید اولهای جشن خیلی تو خودش بود.نمیدونم تو چشمهاش غم و ناراحتی بیماریش بود یا غم و اندوه...؟!!!)
منو هاتف و میلاد هم رقصیدیم، بعد میلاد بابای سعید رو هم رقصوند، ولی داداشش خجالت کشید پیش دختر خانمومهای ما برقصه وامین هم،که چون دیر اومده بود نرقصید.
بعد خسته شدن علی و مسعود، من و هاتف تن پوشا رو پوشیدیم. با اینکه احساس میکردم دارم از گرما خفه میشم و نمی تونم نفس بکشم ( آخه تن پوشا خیلی گرم بودن) ولی باز می رقصیدم (من تا حالا چند بار این تجربه رو داشتم، یه بار تو جشن قلک شکنی و 3،4 بار هم تو نمایشگاهها وهر دفعه هم به جان عزیزترین فرد زندگیم به خاطر بچه هایی که تو بخش دیده بودمشون گرمای شدید و تحمل میکردم و از یاد آوریشون انری میگرفتم.در حال رقص بودیم که کیک رو آوردن، بازار عکس و فیلمبرداری هم که مثل همیشه گرم بود، هاتف رقص کنان چاقو رو آورد و سعید با کمک من کیک رو برید . همه مهمونا هدیه تولد آورده بودن ما هم مثل بقیه، هدایای ناقابلی برده بودیم . خیلی سعی کردیم تا جشن رو به نحو احسن برگزار کنیم. شعر تولد و شعر باز کردن هدیه ها رو می خوندیم و سعید هم یکی یکی کادو ها رو باز می کرد و هدیه هر کس که باز میشد سعید ما رو میبوسید وتو دلش آرزوی سلامتیش رو می کرد.بعد اینکه جشن تولد خوبیها!تموم شد ما آقایون قبل از خانومها از خونه اومدیم بیرون ودم در منتظر خانومها بودیم که من چند کلمه با پدر سعید حرف زدم هر کلمه مثل پتکی بود که بر سرم میخورد.وقتی بهم گفت که دنبال یه کار درست حسابی برای گذران زندگی میگرده، فشار زندگی را می تونستم تو چشماش و حرفاش حس کنم! واقعا دیدن مردی که روزگار، اون رو شکسته، سخته. حالا تصور کن واسه خود اون فرد چقدر دردناکه! نداری ، بیماری سعید ، بیکاری ، مستاجر بودن و ....
آره واقعا اونجا یه جشن بود...جشنی که تو دل همه یک احساس مشترک وجود داشت و اون هم یک آرزو بود و یک دعا برای سلامتی سعید...
من خدای شفا دهنده ام روتو خونه سعید اینا با تمام وجودم حس کردم و از ته دل وبا تمام وجودم آرزوی سلامتی سعید رو کردم.
خیلی ها مثل سعید تو شهرمون وجود دارن که چشم به راه مهربونی هستن، شما را به خدا قسم بیاید دست توانگری خود را به سوی آنها دراز کنیم .
و اون وقت به یاد سخن معلم شهید دکتر شریعتی بیفتیم که گفتند: خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت...
آری، خدا در این جشن تولد چگونه زیستن را به من آموخت که همان شعر شیخ بهایی است :
همه روزه بودن ،همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن،سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش ، طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد ،همه اعتکاف جستن
ز مناهی وملاهی ، همه احتراز کردن
ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن
به خدا که هیچ یک را، ثمر آنقدر نباشد
که به روی ناامیدی، در بسته باز کردن
بهرام جوادی
۲۰/۸/۸۷، ارومیه
داشتیم زندگیمان را می کردیم
خوب یا بد
داشتی زندگیت را می کردی خوب یا بد
خودت خوا هرت برادرت پدرت
خوا هرم سرطان گرفت
من بیمار شدم ما درم بیمار شد پدرم بیمار شد
مو هایش ریخت موهایت ریخته است؟؟؟!!
سرطان، شیمی درمانی، بیمارستان، دارو درمان، دکتر، امید، آرزو، زندگی، امید امیدامید ....
من خود کشی کردم
ما درم افسرده شد
پدرم شکست
خانواده از هم پاشید
در حالی که خو اهرم مرگ را تجربه می کرد.
اما زندگی می گذرد
با ما یا بدون ما
زندگی ما هم گذشت
زندگی شما هم می گذرد
من زنده ما ندم
مادرم همان مادر قبلی شد
پدرم دوباره قد علم کرد
برادرم به دنیا آمد
حالا من یک مهندسم
مادرم بازنشسته شده و در خانه است
پدرم سالم و قوی است
و خواهرم.........
چند ماه بعد دایی خو اهم شد
****
اما زندگی می گوید
با ید زیست
باید زیست
باید زیست !!!
روز کودک، ۱۶ مهر ۱۳۸۷، بیمارستان مطهری ارومیه
زحمت باد کردن بادکنکها با آقایون روسا بود!

حسین و کوله بار هدایایش!

آقا خرگوشه هدیه ی الهام خانم رو تو تختش تقدیمش کرد( الهام حال مساعدی برای حضور بین بچه ها و شرکت در جشن نداشت).

اجرای نمایش توسط اعضای گروه مددکاری.

بچه ها و شرکت در مسابقه.

دیار و عکس یادگاری با آقا خرگوشه!

عکسها از: میلاد دبیری
در آغاز ماه مهر و همزمان با شبهای قدر، اعضای گروه مددکاری مهربانی هایشان را با کودکان بستری در بخش تقسیم کردند.
لوازم التحریر تهیه شده برای بچه های که قرار بود اول مهر به مدرسه بروند.

اعضای گروه هدایای مهر ماهیشان را در منزل سعید، تقدیمش کردند.

قرآن و دعاهای ماه رمضان به همراه شله زرد و خرما نیز در شب بیست و یکم، در بخش و بین بچه ها تقسیم شد.

هدایای دنیا و فریده هم که شامل لوازم التحریر و مانتو و شلوار و کفش بود، به همت تنی چند از اعضای گروه جوان و گروه مددکاری در منزلشان تقدیم این دوستان عزیزمان گردید.
***
طرح خانه ی آرزوها به منظور جمع آوری آرزوهای بچه ها اجرا شده.
به این ترتیب که کودکان بستری در بخش، آرزوهای خود را نوشته و در خانه ی آرزوها میاندازند و انشاالله طی جشنی که به مناسبت روز کودک( 16 مهر 87) در بخش خون بیمارستان مطهری برگزار خواهد شد، با توجه به توانایی ها و ظرفیتهای گروه، به این آرزوها جامه ی عمل خواهیم پوشاند!



دومین جشنواره قلک شکنی هم تموم شد......
آفرین بر حس زیبای هم نوع تک تک شما عزیزان. شمایی که با حضورتون اعلام کر دین تنها نیستیم امید وارمان کردین تا با تمام وجود تلاش خو د را برای نشاندن لبخند روی لبان بچه های امید ادامه دهیم با نگاه های گر متان شعله های امید را در دل همه روشن کر دید. حضور تک تک کو دکا نتان در این جشن مر همی بود برزخم دل کوچک همه ی کودکان سرطانی....حضور سبز و گرم شما را دیدیم واژه ی امید را یک باره دیگر فریاد زدید سپاس از این عشق و لطف بی کران شما خو بان !مراسم را ابتدا با کلاس های آموزشی شروع نمودیم در حالیکه بچه ها در این حین به کشیدن نقاشی مشغول بودن شور و شوق آنها دیدنی بود.سپس ادامه ی مراسم در سالن آمفی تئاتر صورت گر فت پس از تلاوت قر آن جناب دکتر خشابی (رئیس بیمارستان امید) سخرا نی خود را ایراد فر مو دند و در خصوص اهداف انجمن و بیما رستان امید تو ضیحاتی را به حا ضران دادند.سپس تئاتری که توسط گروه تئاتر فرهنگسرای خانه ی جوان مهیا شده بود به روی صحنه رفت.برنامه با اجرای موسیقی وپخش تصا ویری از بیماران امید و پذیرایی از حا ضران دنبال شد و در نهایت در اختتامیه مراسم بچه های حاضر برای شکستن قلک ها آماده شدند شوق و هیجان بچه ها برای شکستن قلک ها بی نظیر بود با لاخره قلک ها یکی پس از دیگری شکسته شدند....
همه ی محبت و لطف بی دریغ شما مهر بانان با شکستن قلک ها نمایان شد که زبان قادر به گو یای آن همه زیبایی بخشش ومحبت نیست .
در این جشن نهاد هایی چون ساز مان صداو سیما بهداشت و مسئولان محترم فر هنگسرای خا نه ی جوان حضور داشتند که از ایشان نهایت تشکر را داریم .
لازم می بینیم از زحمات بی دریغ سرپرست گروه،جناب آقای "قاسم نژاد" و همچنین از تمامی اعضای گروه جوان که صمیمانه تلاش کردند تشکر و قدر دانی نما ییم.